RSS
استراحت ؛ سكوي پرتاب است ؟
عرفان لعنت به تو
چون عهده نمیشود کسی فردا را
حالی خوش کن تو اين دل شيدا را
می نوش بماهتاب اي ماه
که ماه بسيار بتابد و نيابد ما را
چند هفته چیزی نخواهم نوشت
چشم بر هم می نهد من نیستم
می گشایم چشم ,من من نیستم
خود نمی دانم خدایا چیستم
یک نفر بامن بگوید کیستم
بس کشیدم آه از دل بردنش
آه اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم
دل سپردم سر به زیر انداختم
این قماری بود و من نشناختم
وای بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگی ست
آه غیر از من کسی دیوانه نیست
مائيم که اصل شادي و کان غمیم
سرمايهي داديم و نهاد ستمیم
آئينهي زنگ خورده و جام جمیم
پستيم و بلنديم و کماليم و کمیم
من می نه ز بهر تنگدستي نخورم
يا از غم رسوايي و مستي نخورم
من می ز براي خوشدلي میخوردم
اکنون که تو بر دلم نشستي نخورم
مادر چه بد هوایی این کوچه ها شدم
لرزید زانوان دلم جابجا شدم
آن کودکی که بوسه می گرفت ز دست خورشید
این پیر خسته ی بی دست و پا شدم
دیگر بهانه های من از نوع دیگریست
اینجا به چشمهای کسی مبتلا شدم