مرا با اين گروه كه انكار هر كوششى را بهترين راه
براى شانه خالى كردن از زير بار هر مسؤليتى مىدانند
چه كارى مىتواند باشد؟
انكارهائى از اين دست هرگز راهگشاى هيچ راهرو نوانديشى نبودهاست.
آنان كه در وحشت از ايرادهاى احتمالى مدعيانى چون خود هرگز پا به ميدان هيچ
عمل تازهئى نمىگذارند، بيشتر خوشدارند تا ديگران را هم خنثى و بى عمل بر
جاى نگاه دارند و از رنج رشكى كه جانشان را گرانبار مىسازد براى مدتى آسوده
بمانند.
دارداشتم فكر ميكنم الان ...امشب كه نميتونم باهات حرف بزنم ميتونم برات بنويسم..و عجيب اينكه توي اين تاريكي هيچي از نوشته هامو نميبينم...مثل بازي نقاشي چشم بسته ي يه آدمكه.
برام جالبه كه تو اين تاريكي برات مينويسم
شايد مثل همون تاريكي اي كه من گرفتارش بودم و تو توي اون زمان تاريكي زندگيم ،مثل يه نور اومدي
شايد يه خورشيد_هميشه بخشنده كه همه اجسام نوراني آسمون نورشونو از اون ميگيرن_
يا شايد ماه_سپيدي هميشگي آسمون ،كه حتي توي روشني روز هم تو آسمون هست_
و يا شايد يه شهاب سنگ _كه رهگذره!!_ ريبوار...چرا رهگذر؟!
همه ي ما رهگذريم..همهي ما عابري براي جاده هاي زندگي مون هستيم.اما شايد اگه راه زباتري رو براي اين جاده ي زماني اجباري پيدا كنيم ،با هم،شايد اگه كسي رو به خواست خود يا دل..يا عقل..بخواهيم همراهخودمون كنيم_در اونصورت كه همسفر دست در دست يك جاده ايم_در اينصورت شايد براي هم يك رهگذر نباشيم يا فاني...در اونصورت موندگارو همراه ميشيم...
نميدونم خودمم چي ميخوام...حتي نميدونم آيا عشق ميخوام؟عشق. . .
نميدونم شايد براي خوبي هاي تو_يعني در جواب خوبي هات _خواستم يه بار واقع بينانه حقيقت رو ببينم
من هميشه دنبال عشقم...حتي اگه عاشقت باشم...و حتي اگه بخوام كه هميشه با هم باشيم...اي حقيقت رو ميبينم كه مكمل خواسته هاي تو توي زندگيت نيستم...(تلخه)
چقدر دلم ميخواد تفاوتهامونو بگم.اما چقدر ميترسم از نبودنت.خودم رئ يه بي رمق بي قدرت ميبينم كه دستاي توانگر تو بلندم كرده.و به تكيه گاه حضورتمنو نگه داشته
چه آرامشي دارم وقتي با توام..يه آرامش عجيب...
عجيبه عجيبه ...دارم اشك ميريزم و مينويسمى...آخه من احمق مگه چي ميخوام؟!!
...كاشپيشم بودي .همين الان...حالا...تا حرفامو ميشنيدي وقتي دستم تو دستت بود و چشمم به چشمت.
ميدونم تنها در اونصورته كه آشفتگي مو ميبيني و لمس ميكني
چقدر حضورت براي من بي آلايشه...شايد از ديد خيلي ها و به حكم قانون اين آدم ها من نبايد اين حرفامو بهت بگم،اما من از محصور بودن در اين فواعد بيزارم...آزادم ..چون ميخوام تو آزاد باشي..
از اينكه يه روز حس كنم و ببينم تو مجبور يا پايبند به يه حكم دلسوزي يا هرچيز ديگه اي خودتو مجبور به موندن كرده باشي ميترسم.و از اينكه اين ارامش ابدي نباشه...
مازيار...چقدر حرفها براي گفتن دارم و چقدر عجيبه يا مسخره است كه وقتي باهات حرف ميزنم جرات بيانشونو ندارم و همه رو در يك مقطع زماني كوتاه فراموش ميكنم..حسشو نه..اما حرفاشو چرا.
...اما ه ..مسخره نيست...عجيب هم نيست..فقط ميخوام چيزي رو كه حالا دارم وابدي و با اطمينان و با مفهوم باشه...از اينكه ...از اينكه چيزي رو كه برام عزيز و ارزشمنده و حتي لمسش كردم و ديدم رو از دست بدم ميترسم.
چقدر دلم ميخواد همه چيز اونطوري بود كه راحت ازت ميخواستم هميشه با من بموني...اما تو چه ميدوني از من و من چه كم ميدونم از عظمت تو
|
+| نوشته شده توسط
مازيار در جمعه یکم تیر 1386
|